نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
باشد ایستگاه بعدی
……….........قطار ساعت هفت ازشب تو راه افتاد/تکان دست تو در روشن نگاه افتاد/قطار ساعت هفت تو رفت یا آمد؟/نگاه کرد به ساعت ، به اشتباه افتاد/و قرص کامل ماه آ ن قدر میسر شد/که عکس عقربه ها روی نور ماه افتاد/نگاه کرد به سمتی که ریل گم می شد/وبعد رو به شب صندلی به راه افتاد/صدای گرم تو در ایستگاه خالی بود/نفس کشید و بر شیشه طرح " آه " افتاد/مرور خاطره : برخورد دست ها با هم/ثواب عشق که در ورطه ی گناه افتاد/گناه دیدن تو ، اتفاق شیرینی/که بعد آن شب بی گاه ، گاه گاه افتاد/مرور خاطره : در صفحه های پایانی/نگاه مرد به یک صفحه ی سیاه افتاد/میان آن همه سطری که خط خطی شده بود/نگاه مرد به " عشق تو شد تباه " افتاد/نوشته بود پس از جمله ی : " منیژه ندید/چگونه بیژن از اسبش درون چاه افتاد-/" رسیده ایم من و نوبتم به آخر خط "/قطار ساعت هفت از شب تو راه افتاد/…………………

 

 
 
 


خانه    ايميل      آرشيو


هادی خورشاهیان

 متولد ۱۳۵۲، نیشابور

فارغ‌التحصيل زبان و ادبيات انگلیسی دانشكده‌ی زبان‌های خارجی دانشگاه تهران

آثار

شعر

 «پله‌ها را نشمرده آمدم بالا»

 «عصر روزهای جمعه»

«مدایح»

«توی اخبار رادیو»

«در كلاس دير وقت» (شعر نوجوان)

 «اين غزل‌های سليمان نيست»

داستان

 «باشد ایستگاه بعدی»

«کشوری که شکل چکمه است»

 «من یک بادبادکم»

«باران در بهشت»


اجرای ساعت بیست و یک


::جلسه شعر::

 تهران ،خیابان مفتح ، خیابان سمیه ، بن بست پروانه ، انجمن نویسندگان کودک و نوجوان ، چهارشنبه ها ساعت چهار تا شش .معمولا ما هستیم:

محمد رضا شالبافان ، حسین نوروزی، مریم جعفری ، سعید رضادوست، فریبا دشتی ، مرتضی مرتضایی ، فائزه میرصانع ، هادی خورشاهیان ، لیلا عباسعلیزاده ، منوچهر نعیمی ،حامد  ابراهیم پور ، حامد احمدی ،فرید رفعت خو ، داوود خان احمدی ، ناصر خوشبخت ، نرگس کاکاوند ، کوروش حیدرنژاد ، جلال حاجب نیا ، امیر جلال الدین مظلومی ، محمدرضا اسکندرنژاد ، داریوش احمدی ، علی سطوتی ، مجید یگانه  و ...


 دوستان

Designed by: 7om.org

 
 

 

یکشنبه، 31 اردیبهشت، 1385

این یک مونولوگ نیست

 

 

این جا، روی این سن، برای شما که فرقی نمی کند . راست یا دروغ . اصلا من تئاتر دوست دارم یا نه . پول . آره همه اش می تواند برای پول باشد . نه . آن قدر که نه . در حد بخور و نمیر . شاید هم واقعا نقشم را دوست داشته باشم . اما گفتم . برای شما که فرقی نمی کند . شما تئاتر می خواهید . غیر از این که نیست .این هم تئاتر . پوچ . نه . بکت نیست . یونسکو . کمک مالی هم نمی کند . امشب شب اول است . نقش اول که نه . اما من اول می آیم . می آیم روی سن . حرف می زنم . گوش . حتما می دهید . مقدمه نیست . اتفاقا اصل مطلب است . فابریک . باله هم دارد . حتا پاتیناژ. آواز . تا بخواهید . همه می خوانند . روزنامه ها را ورق بزنید . آگهی داده ایم . فروش شب اول ده هزار . بی نظیر است . اصل اصل . مارک آلمان . هفتاد و هشت هزار . سکه ی تمام . آقا شما . بله . شما که وسط نشسته اید . کلک نیست . بازیگر . نه . ادای آوانگاردها را در نمی آوریم . پینک فلوید بگذار . دیوار . پرده . بله شما . بیایید روی سن لطفا . کف نمی زنید . بزنید . پرده را کاملا باز کنید . بگذارید همه روی سن را ببینند . این نمایش سه پرده دارد . پرده ی اول . پرده ی دوم . پرده ی سوم . آقا کجا . هنوز مقدمه است . اول نمایش . باور کنید . بگذارید بقیه ی حرف هایم را بزنم .

 

 

15/6/1382

 

 

 

این داستان ، یکی از یازده داستان مجموعه ی تازه ام است . مجموعه ای با عنوان " کشوری که شکل چکمه است " امسال نمایشگاه کتاب در نشر " کردگاری " چهار عنوان کتاب چاپ 85 داشتم . این مجموعه داستان ، شعر کودکی با عنوان " ما هم آخر خدامان بزرگ است " ودو داستان کودک با نام های " شیرها برای هم نامه نمی نویسند " و "لطفا آدم بزرگ ها پیاده شوند "

 


:: <#time#> ::

نظرات

 

 

 

A VERY SHORT STORY

شنبه، 29 بهمن، 1384

 

 

توی اخبار رادیو

 

 

 

"توی اخبار رادیو" و "در کلاس دیروقت" نام دو مجموعه شعر نوجوانی است که در این سال ها از من به چاپ رسیده است.اولی را نشر "واج" و دومی را نشر "نگیما" منتشر کرده است.شعر های این کتاب ها – مثل انبوهی از کتاب های شعر نوجوان-در قالب های چهارپاره و نیمایی خلاصه می شود ، هر چند در مجموعه ی دوم اثری از چهارپاره نیست."حسین شیخ الاسلامی" ، "جواد محقق" ، "جمال الدین اکرمی " ، " سیامک احمدی " ، " سعید رضا دوست " و تنی دیگر از دوستان با لطف به این مجموعه ها نگریستند.در این فرصت این شعرها را به قضاوت شما نیز می گذارم.

 

 

 

 

احترام باد واجب است

 

 

آفتاب عصر

خسته است

و پرنده ها

روی شاخه ها نشسته اند

باد-با شتاب-

از فراز قله می رسد

شاخه ای

 روی خاک سر گذاشته ست

باد

روی شاخه دست می کشد

و پرنده ها به احترام او

از فراز شاخه ها بلند می شوند

احترام باد واجب است.

 

 

توی اخبار رادیو

 

 

توی اخبار رادیو ، مردی

خبر از فتح دیگری می داد:

" حمله با رمز حضرت زینب"

کاسه از دست مادرم افتاد

 

پدر از مسجد محل برگشت

: " بچه ها تا بهشت راهی نیست"

بعد از ، ساک جبهه را برداشت

رفت و مادر کنار حوض گریست

 

توی اخبار رادیو گفتند

:"جنگ پایان گرفت " خندیدیم

دو سه سالی گذشت تا این که

دو سه خط نامه از پدر دیدیم

 

:"بچه ها آن طرف هوا خوب است؟

حال بابا بزرگ بهتر شد؟

مادر از درس و مشق تان راضی ست؟

عمه نرگس دوباره مادر شد؟"

 

توی اخبار رادیو، امروز

خبر از بازگشت بابا بود

مادر از صبح زود می خندید

خنده اش مهربان و زیبا بود

 

توی کوچه شلوغ بود و پدر

در شلوغی مرا صدا می زد

عینکی تیره روی چشمش بود

پدرم-  مرتضی – عصا می زد

 

 

نگاه مهربان آفتاب

 

 

ابر گریه کرد

قطره ها

بین آسمان و وسعت زمین

عاشقانه پل زدند.

زیر بارش نگاه مهربان آفتاب

غنچه ای شکفت

قطره ها

 دست محکمی برای گل زدند.

 

 

 

تأثير مفاهيم قرآنی بر ادبيات (۱۸)
خورشاهيان: تأثيرپذيری از قرآن در ادبيات معاصر چندان جايگاهی ندارد

گروه ادب: نويسندگان بسياری داستان زندگی پيامبران را نوشته‌اند اما اين به آن معنا نيست كه بگوييم ادبيات معاصر ما از قرآن بسيار تأثيرپذيرفته است.
«هادی خورشاهيان» نويسنده و شاعر در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، با بيان اين مطلب گفت: در حيطه ادبيات به طور كل، به جز تعداد معدودی چون «سيد مهدی شجاعی» و «قيصر امين‌پور» در كتاب «تنفس صبح»، «عليرضا غزوه» آنجا كه می‌گويد: «عشق / يعنی بای بسم‌الله الرحمن الرحيم» تقريباً هيچ كس به صورت جدی و حقيقی در زمينه مفاهيم قرآنی، كار چندانی انجام نداده است و ما در ادبيات معاصر، تأثير مستقيم قرآن و آموزه‌های دينی را نمی‌بينيم.
وی افزود: البته به صورت غيرمستقيم و اشاره وار، تأثيرآموزه‌های دينی قرآن و نهج‌البلاغه را شاهديم. برای مثال با آوردن مفاهيمی چون نجوا با چاه، واقعه خيبر، يا آنجا كه به نيكی، راستی، درستی، احترام به انسان و صفاتی از اين قبيل اشاره می‌كنيم، خود به خود تحت تأثير قرآن و نهج‌البلاغه هستيم. اما اينها باعث نمی‌شود كه بتوانيم بگوييم ما روی اين كتاب‌ها كار كرده‌ايم و مفاهيم آنها را به صورت مستقيم و مشهود در آثار خود آورده‌ايم.
خورشاهيان سپس با اشاره به ادبيات كودك تصريح كرد: به نظر من در ادبيات كودك، تأثيرپذيری بيشتر است. برای مثال «محمدرضا شمس» كه روی قصه يوسف كار كرده يا «طاهره ايبد» كه كارهايی در اين زمينه دارد.
وی در پاسخ به اين سئوال كه آيا جدا كردن بخشی از ادبيات تحت عنوان «ادبيات انقلاب اسلامی» كه شاعران و نويسندگان آن بيش از ساير معاصران تحت تأثير قرآن هستند، درست است؟ گفت: وقتی از انقلاب صحبت می‌كنيم، ادبيات خاصی مورد نظرمان است كه لوازم خاص خود را می‌طلبد، آنچه كه در ايران تحت عنوان «ادبيات انقلاب» از آن ياد می‌كنيم، با تعريف آن در ادبيات جهان متفاوت است. اوج و روزهای به ثمر نشستن انقلاب ما ده روز بود (۱۲ تا ۲۲ بهمن ) در حالی كه پس از انقلاب با فاجعه عظيمی به نام جنگ تحميلی مواجه شديم كه هشت سال به طول انجاميد و همه شاعران ونويسندگان ادبی به نوعی با آن درگير شدند.
اگر آمار بگيريم، بيشتر شعر‌ها و رمان‌هايی كه در بخش ادبيات انقلاب اسلامی از آن ياد می‌شود، مربوط به دوران جنگ است.
صاحب كتاب «انسان پرنده است» در توضيح اين مطلب اظهار داشت: اين درگيری، مختص شاعران و نويسندگان مذهبی كه در راستای اهداف نظام جمهوری اسلام قلم می‌زنند نيست، بلكه حتی جريان روشنفكری كشور كه بخشی از آن با انقلاب مشكل داشت نيز از اين مسئله تأثير پذيرفت.
برای مثال اولين رمان با موضوع جنگ، كتابی به نام «زمين سوخته» نوشته «احمد محمود» است و يا «سيمين بهبهانی» با سرودن غزلی در تاريخ ۷ مهر ۵۹(يعنی يك هفته پس از آغاز جنگ) جزو نخستين شاعرانی بود كه درباره جنگ شعر سروده است. يا «مهدی اخوان ثالث»، «رضا براهنی» و ديگران.
«خورشاهيان» همچنين بيان كرد: اينكه بگوييم ادبيات ما بعد از انقلاب مذهبی شده است، درست نيست. پس از انقلاب موانعی بر سر راه مذهبی بودن يا آشكار كردن اين امر وجود داشت و چون ادبيات پيش از انقلاب بيشتر تحت تأثير فضای روشنفكری آن روزگار بود، در اين زمينه هم بيش از قرآن و دين كار شد. پس از انقلاب به دليل اسلامی شدن حكومت و اينكه تريبون‌های اصلی چون تلويزيون و روزنامه‌ها در خدمت حكومت قرار گرفت، خود به خود فضای سياسی ـ اجتماعی به ادبيات مذهبی، گرايش يافت. عده‌ای هم بودند كه از جريان ادبی قبل از انقلاب به پس از آن منتقل شدند. مانند «سيد حسن حسينی»، «محمدرضا عبدالملكيان»، «محمود حكيمی»، «دولت آبادی»، «منوچهر آتشی» و ديگران كه دوتن نخست، پيش از انقلاب هم اشعاری با بن مايه مذهبی سروده‌اند.
اين شاعر معاصر در پاسخ به اين سئوال كه «آيا دور شدن از قالب‌های كهن و ادبيات كلاسيك، باعث جدايی شاعران و نويسندگان از قرآن و آموزه‌های دينی شده است يا خير؟ گفت: دور شدن از قالبها تا حدی می‌تواند در دور شدن از مفاهيم قرآنی و دينی درست باشد.
شاعران و نويسندگان معاصر به سبب آشنايی با ادبيات غرب، سعی در متفاوت نوشتن داشتند و از آنجا كه متفاوت نويسی، ابزارها و قالب‌های خاص خود را می‌طلبد، می‌تواند باعث اين دوری و جدايی شده باشد. در بسياری جاها نيز می‌بينيم كه قالب شكسته شده اما تأثير مفاهيم قرآنی و دينی مشهود است. برای مثال اشعار «طاهره صفارزاده» كه قالب همه آنها «آزاد» است، پر از آموزه‌های دينی و قرآنی است يا«موسوی گرمارودی» كه پيش از انقلاب هم شعری در وصف حضرت علی (ع) در قالب «آزاد» سروده است.
«خورشاهيان» درباره تأثيرپذيری شاعران و نويسندگان ما از ديگر كتب آسمانی تصريح كرد: تأثيرپذيری ما از كتبی چون انجيل، تورات و اوستا در حد نام بردن از شخصيت‌ها و وقايع، استفاده سمبليك از تصاويری چون كشتی نوح، صدای خوش داوود و غزل‌های سليمان است. البته عده‌ای نيز روی اين كتاب‌ها كار كرده‌اند مثل «شاملو»، «م. روانشيد» كه غزل‌های سليمان را بازنويسی كرده يا بازنويسی بخش‌هايی از اوستا به وسيله «سيدعلی صالحی». اما نه اينكه جريانی وجود داشته باشد كه به طور دقيق روی اين كتاب‌ها كار كرده باشد.
وی درباره تأثير كتب آسمانی در ادبيات غرب اذعان داشت: تأثير كتب آسمانی (غير از قرآن) در ادبيات غرب نمونه‌های فراوان دارد. اگرچه تحريف‌هايی در اين كتب صورت گرفت اما بسياری از افراد به آموزه‌های آنها ايمان دارند. برای مثال «تی. اس. اليوت» در كتاب « برهوت»، برهوت معنوی را به تصوير می‌كشد كه بن مايه آن را از انجيل گرفته است. «فالكنر» در شاهكار خود «خشم و هياهو» تحت تأثير انجيل بوده و يا «ويرجينيا وولف» در كتاب «به سوی فانوس دريايی» به مفهومی كاملاً دينی اشاره می‌كند و آن حركت به سوی روشنايی است. می‌توان به تحقيق گفت: درصد بالايی از نويسندگان غرب،مذهبی يا تحت تأثير مذهب و كتب آسمانی هستند. حتی نويسندگانی چون سارتر و يا نيچه كه می‌گويد: «خدا مرده است» تا حد بسياری تحت تأثير مذهب و كتب آسمانی هستند.
«هادی خورشاهيان» متولد ۱۳۵۴، شاعر و نويسنده جوانی است كه آثار بسياری در شعر و داستان دارد. از جمله آثار او می‌توان به «پله‌ها را نشمرده آمدم بالا»، «عصر روزهای جمعه»، «باشد ايستگاه بعدی»، «در كلاس دير وقت»، (شعر كودك)، «اين غزل‌های سليمان نيست» و ... اشاره كرد.


:: <#time#> ::

نظرات

 

 

 

شباهنگی كه می‌خواند نمی‌داند چه خواهدشد

پنجشنبه، 14 مهر، 1384

 

 

نگاهی به سروده هادی خورشاهیان ؛

 شباهنگی كه می‌خواند نمی‌داند چه خواهدشد

٭ محمدرضا شالبافان


هادی خورشاهیان متولد
۱۳۵۲، نیشابور از غزل سرایان جوان و نام آشنای دیار خراسان است. خورشاهیان چندصباحی است جلای وطن كرده و ساكن پایتخت دود و مه شده. وی این روزها مجموعه ای از غزلهای خود را تحت عنوان "این غزلهای سلیمان نیست" به چاپ رسانده كه شامل ۷۲غزل می باشد. هر چند تعداد قابل توجهی از غزلها در كتابهای پیشین خورشاهیان به چاپ رسیده اند. مطلب زیر نقدی است با رویكردی تبارشناسانه بر این مجموعه.
٭٭٭ قبل از هر چیز باید به طرح، ناشر و بویژه مؤلف كتاب برای طرح روی جلد كتاب تبریك بگویم. پس زمینه رنگی به علاوه استفاده معقول و همراه با اعتدال از كاراكتر چهره، ما را به درونمایه كتاب با هیجان بیشتری وارد می كند.




در برخورد اول با كتاب، روحیه شاعر كاملاً نمایان است. شاعر این كتاب چندان اعتقادی به پشت پازدن به تجربیات گذشته خود و دلبستگی به حال و آینده ندارد. در واقع، ما با شاعری اصلاح طلب ،از نظر ادبی،روبروییم. اصلی ترین شاهد این مدعا، چاپ تجربه بیش از ده سال شاعری در یك كتاب است. شاعری كه در هر مقطع مكث می كند، به گذشته خود می نگرد، به دنیای اطراف خود نگاهی دوباره می اندازد و تلاش می كند آینده ادبی را پیش بینی كند. اگر چه به واسطه آشفته بازار دنیای امروز نمی توان انتظار داشت كه چندان هم پیش بینی دقیقی داشته باشد. اما تغییر رویه وی با سه رویكرد عمده وچند رویكرد حاشیه ای، كاملاً نمایان است. توجه به تاریخ شعرها، به ما در اثبات اینكه در هر رویه و رویكرد، خورشاهیان متوجه دنیای بیرون نیز بوده كمك می كند.
در ابتدای كتاب، شاهد اشعاری نئوكلاسیك هستیم، چه از نظر جهان بینی و چه از نظر تكنیك. اشعاری كه در سالهای نه چندان دور بسیاری از آنها را خوانده و لذت برده ایم.
می دانیم كه ذات نئوكلاسی سیزم به خاطر تعریف فلسفی خود، بسیار شباهت پذیر است، به گونه ای كه در اواخر روزهای اقتدار این سبك، شاهد اشعاری بودیم كه چه از جنبه تكنیكی و چه از جنبه اقتدار و چه از جنبه جهان بینی، بسیار به هم نزدیك بودند. هر چند تعدادی از شاعران تلاش كردند حداقل شق آخر قضیه یعنی جهان بینی را تغییر دهند، اما در كل لطمه ای به جهان بینی تغزلی، نیمه اعتراضی، امیدوار و البته قاضی مآب این مكتب خوش پوش نخورد. در این میان، اشعار خورشاهیان نیز دارای برجستگی خاصی نسبت به آنچه ما در آن سالها (و حتی این سالها) از شعرهای این رویه می بینیم، نیست. شعرهایی كه كمتر می توان بر آنها برچسب ضعف زد و البته هم نمی توان این غزلها را به عنوان غزل عالی مورد اشاره قرار داد.
در این میان، گاهی شاهد كاستیهای زبانی در این اشعاریم كه به طور معمول ارادت خاصی به زبان معیار دارند: اگر گرفت سراغ مرا كسی از تو تو در جواب سؤالش فقط بگو گم شد (ص
۲۸) این بیت، بیت آخر غزلی است كه خورشاهیان در آن برای ما هنجاری از ردیف و قافیه تعریف كرده كه با كاركرد مورد نظر خودش همخوانی ندارد و این موضوع باعث می شود این بیت و بویژه مصرع دومش در نظرمان سست و ناتوان جلوه كند.
این گونه آثار در ابتدای كتاب به فراوانی به چشم می خورد. اما در كنار تعهد سرشار خورشاهیان به سبك نئوكلاسیك، ظهور اصالت خراسانی وی درتعدادی از اشعار دیده می شود: تكلم های لفظ آمیز گیسوی پریشانی
مرا برده است تا چینی در الفاظ خراسانی
شباهنگی كه می خواند، نمی داند چه خواهد شد
نمی داند كه آبادی است در آهنگ ویرانی....
۵۸-۵۶) در این شعر و امثال آن، شاهد تفكر تغزلی خراسانی با استفاده از دایره واژگان جدید هستیم. اما شاعر به واسطه ذهنیت خود در این نوع اشعار، از این دایره واژگانی، باری از فخامت را استخراج می كند كه به نظر من موفق نیز بوده. استفاده نكردن از ردیف نیز از دیگر نمودهای ظاهری این اشعار است.
مسأله دیگری كه اكثراً در این اشعار شاهد آنیم، استفاده چندین باره از بینا متنیت است كه البته در اشعار نئوكلاسیك وی نیز دیده می شد: بودا همیشه محو مضامین خلسه بود
اما دقیقه ای تو وا دراك را ندید
مانی نشست پشت همین كوه روبرو
عكس تو را به زعم خودش مثل تو كشید
داوود فصل كتاب زبور را
از رود سرخ حنجره جاری ات شنید
عیسی فقط به علت یك لحظه دیدنت
در جلجتای محض صلیب تو شد شهید
زرتشت در سطور اوستا حلول كرد
روزی كه از درخت تنت سیب سرخ چید...
۳۶) این طرز استفاده از بینا متنیت و این گونه توالی عجولانه آنها البته به گونه ای ساختارمندتر یادآور این شعر قیصر امین پور است:
نه گندم
و نه سیب
آدم
فریب نام تو را خورد
از بی شمار نام شهیدانت
هابیل را كه نام نخستین بود، برگزید
این روزها مرا به یاد نمی آوری
قابیل نام دیگر من بود
یوسف برادرم نیز
تنها به جرم نام تو
چندین هزار سال
زندانی عزیز زلیخا بود
در مقایسه این دو شعر، شاهد مرگ آرام ولی تسبیح وار بینامتنیت در شعر قیصر هستیم، اما توالی این صنعت در شعر خورشاهیان صبورانه نیست و بیشتر به تخلیه اطلاعاتی می ماند.
اما نكته آخر درباره خاندان شعرهای كلاسی سیزم خورشاهیان در این كتاب (نئوكلاسیك ها و خراسانی ها) استفاده از كلی گویی است یا بهتر است بگوییم سلطه كلی گویی بر ذهنیت شاعر، به گونه ای كه به طور مثال، شاهد فركانس بالایی از پسوند جمع "ها" در اشعار و در مواردی در جایگاه ردیف هستیم: شروع گام تو در جاری خیابانها تمام شد و رسیدی به این بیابانها به اوج حیله رسیدم چنانچه حیرت كرد از این معاشقه من خدای شیطانها (ص
۵۲) و مانند این گونه استفاده ها در ثلث آغازین كتاب (البته نه از نظر حجم) بسیار است.
اما تعداد قابل ملاحظه ای از اشعار كتاب در دسته دوم جای می گیرند كه می توان آنها را غزلهای روایی ،خطی نامید. اولین رد پای حضور روایت خطی در "این غزلهای سلیمان نیست" بر می گردد به شعری كه مطلعش بیت زیر است:
سردار فكر كرد "شنل با كفن یكی است"
پژواك مرگ گفت كه "روح و بدن یكی است"
۶۳)
اما در ادامه، سلطه كامل روایت خطی بر فضای كتاب را شاهد نیستیم. در واقع، همان طور كه پیشتر به مشرب آرام شاعر اشاره كردیم، وی علیه خود انقلاب نمی كند بلكه خود را اندك اندك به تغییرات می سپارد.
از ویژگیهای این دست از اشعار خورشاهیان، رقیق تر شدن زبان است. به این نمونه توجه كنید:
درختها كه مرا تا عبور می خوانند
پرندگان كه در آن سمت دور می خوانند
قطار و حركت ترتیب جنگل انبوه
و ریلها چقدر جفت و جور می خوانند
۱۰۰)
از شاعری كه از دیدگاه تبارشناسی، اشعارش را در راستای اصالت خراسانی و فارسی فخیم می یابیم، انتظار نمی رفت (البته این جمله در دفاع از خورشاهیان تأویل می شود) به زبان دم دستی بیت دوم كه "چقدر" را در خود جا داده است، راضی شود.
استفاده گسترده از ردیف نیز از ویژگیهای صوری و شكلی این اشعار است، به گونه ای كه فركانس استفاده از ردیف، به نسبت ثلث اول، در ثلث دوم و سوم مجموعه بسیار بیشتر است.
نكته ای كه می توان به آن توجه داشت، باقی ماندن درونمایه اشعار در همان حال و هوای تغزلی است؛ البته تغزل در این بخش، جزء نگرتر و به روزتر یا بهتر بگوییم جوان پسندتر است نسبت به عاشقانه های آرمانی و فراشعری ثلث اول.
مطلب دیگری كه باید درباره كل كتاب و بویژه دسته دوم اشعار به آن اشاره كرد، نگاه دیالكتیك مآب خورشاهیان است. به عنوان نمونه، اگر كسی تعداد هر كدام از واژه های زن و مرد (كه یك تقابلند) را در كتاب شمارش كند، شاید به عددی سه رقمی برای مجموع این دو شخصیت برسد.
توجه به این نكته حائز اهمیت است كه این زن و مردها شباهت قابل ملاحظه ای به آنیما و آنیموس ندارند. هر چند....
این شعر، نمونه قابل توجهی از اشعار دسته دوم است: زن گریه كرد، مرد به ساعت غریب شد بازیچه دوباره آدم فریب شد (ص
۱۱۱-۱۱۰) اما اتفاق شاعری خورشاهیان، در رویه آخر چشمك می زند. شاعر، از فضای زمانی و خطی روایت خود فاصله می گیرد و با زمان و خط زمانی در شعر خود بازی می كند. در این سالها، گونه پخته تر این حركت را در كار غزل سرایان شیوه موسوم به غزل متفاوت، شاهد بوده و هستیم. این نوع، به واسطه جهان بینی سرچشمه ای خود، اصول گرا (به معنای ادبی) نیست و مؤلفه های آن در هر كدام از آثار خلق شده اش، دیگر گونه به رخ كشیده می شود. غزلهای خورشاهیان در رویه آخر نه دقیقاً "متفاوت"، اما پهلو زننده به این رویه است.
مشخصه های غزلهای خورشاهیان در این آثار، تقریباً به قرار زیر است: الف) تغییرهای نمادی:
اسب از شیهه فراموش سوارش اما
منتظر تا برسد پشت زمستان حتی
كلبه ای پشت همین كوه كه می بارد برف
باد می آید از آن سوی هم اكنون فردا...
۱۳۰)
ب) استفاده از فلاش بك و فلاش فوروارد:
این تكنیك از تكنیكهای رایج اشعاری است كه با سیر خطی زمان اتفاق نمی افتند. البته.
گاهی با زمان به گونه ای برخورد می شود كه دیگر ما شاهد حضور یك زمان مشخص در شعر نیستیم و دیگر نمی توان با فلاش بك و فلاش فوروارد به عنوان دو تكنیك برخورد كرد؛ اما وضعیت زمان بندی و زمانمندی شعر خورشاهیان به گونه ای است كه این دو، تكنیك به حساب می آیند.
استفاده از این تكنیكها به كرات و تقریباً در تمام اشعار این دسته به چشم می خورد.
ج) استفاده از امكانات تصویری مانند كروشه: در گذشته ادب پارسی، به واسطه دلایل مختلف كه به زعم من یكی از مهمترین آنها افزایش تأویل پذیری مخاطب بود، شاهد علامت گذاری در شعر بویژه غزل نیستیم؛ اما امروزه می توان از علامت گذاری به گونه ای استفاده كرد كه نه تنها به تأویل پذیری لطمه ای نخورد، بلكه به افزایش و گسترش آن نیز بینجامد. خورشاهیان نیز از این امكان تا حدی بهره جسته است.
د) پختگی تركیبات:
در ابتدای كتاب شاهدیم كه گاهی تركیبات از محدوده تواناییهای شاعر خارج می شوند و لجام گسیخته عمل می كنند؛ اما تركیبات در پایان كتاب نمود بهتری دارند.
در پایان، باید به چند نكته به صورت گذرا اشاره كرد. نخست، برای من جالب بود كه شاعر در هیچ كجای كتاب از امكانات زبان ،اعم از بازی زبانی، واژه آرایی، ایهام، ایهام تناسب و امكان آن،استفاده ای نكرده است، در حالی كه استفاده از این امكانات همان گونه كه از نامشان پیداست، البته در حد تعادل می تواند امكانی قابل، در شعر باشد.
دوم در چند جای كتاب شاهد استفاده از واژه "یشت" هستیم.
آنچه من از "یشت" در ذهن دارم، این است كه در كنار سیت اوگاتها، یكی از بخشهای سه گانه اوستاست و در تعریف تفسیری عبارت است از ستایش خداوند به واسطه ستایش یكی از مظاهر طبیعی قدرت الهی. در واقع، خورشاهیان در یكی از چندین بار، از این تعریف به خوبی بهره جسته كه بیت زیر می باشد:
بانوی آبهای جهان یشت من بگو
شفاف شد سطوح زلال و لجن نشست
۵۱) سوم، شاعر اصولاً در استفاده از كلمات لاتین موفق نیست. استفاده از این كلمات جزء عرف شاعری وی هم نیست، اما از ما گفتن بود.
چهارم، من بسیار تعجب كردم كه شاعری با احتیاط و البته ذكاوت خورشاهیان، به این بدی برای شعرهایش نامگذاری كند. سبك این نوع نامگذاری نه تنها امتیازی به شعر نمی دهد، بلكه یكی از تصاویر بكر شعر را به دست تیتر می سپارد كه چندان جالب نیست. انتظار ندارم كه خورشاهیان مثل شاعران نابغه ای كه از اسم اشعارشان با حداكثر امكان استفاده می كنند از این امكان استفاده كند؛ اما انتخاب یكی از مصرعهای غزل به عنوان، "عنوان"، كاری است كه به نظر من از كار منزوی و پیشینیانش در خالی گذاشتن عنوان شعر و غزل نیز عقب تر است.
در پایان، باید اشاره كنم حركتی كه در انتهای كتاب دیده می شود، ما را به آینده ادبی هادی خورشاهیان بسیار امیدوار می كند.

  

***

 

 اين که ون گوگ نیست  

 

  

ون گوگ این تابلو را توی آتن کشیده است.

وقتی که مدتی ست

تیتر تمام روزنامه های عصر همین است

حتا ون گوگ مجبور می شود

گوش هایش را ندیده بگیرد

و فکر کند که یک روز در آتن

با موسیقی بتهوون

سفرنامه اش را نوشته است.

تازه ون گوگ سیزده روز است

که هر چه را داشته برداشته

آمده در روستایی در آتن

به مرغ ها و کبوتر ها دانه می دهد

که یک عتیقه شناش مجرب

به نقل از پیرزنی در هلند

و همه ی مدارک اداره ی پلیس محلی

اعلام می کند که ون گوگ هرگز این تابلو را...

اصلا ون گوگ که نام یک جزیره است.

 

  

***

 

قربان

 

 ده روز می شود

که کوله ها و قمقمه ها خالی.مهمات حتا. قربان.

توی مرکز چند نفر نشته اند دور میز

و حرف می زنند به لهجه ای که محلی نیست.

با دست خالی تا خاکریز هفتم. قربان.

به سلامتی می نوشند شراب های کهن را

که حتا افلاطون را مست می کند

و درباره ی خط روی نقشه حرف می زنند.

سربازها همه .حتا بیش تر شاید.

دکتر رفته آن طرف خاکریزها. تسلیم.

خانم های پرستار را یک شب. همه ی مردها. مردند.

دیگر حتا نفس برای سربازها. قربان.

ژنرال یلند می شود و با کسب اجازه از آقایان

خط روی نقشه را پاک می کند

و پشت سر نقطه های سیاه که مثلا سربازند خط دیگری.

سربازهای دشمن آمده اند. توی خاک ما. توی خاکریز.

تفنگ ها رو به ما نشانه رفته است.

زیر پیراهن های سفید چرک مان روی نیزه ها قربان.

ژنرال ها که سگرمه های شان در هم بود

دور میز می رقصند

و جام ها به سلامتی صدر اعظم.

سربازهای مرده ی توی خاکریزها

به خاطره ی صدر اعظم سلام می دهند.

 


:: <#time#> ::

نظرات

 

 

 

از شنبه تا دوشنبه!

شنبه، 1 امرداد، 1384

 

 

 در حاشیه‌ی سفر به تاجیکستان

 

 

این سفر تمامی حاشیه بود . متن سفر زیارت مزار رودکی بود که به دلیل سیل  در آن منطقه ، از برنامه حذف شد . مهم ترین نتیجه ی این سفر برای من دیدن دوباره ی  " عباس باقری " بود . او یکی از نجیب ترین شاعران جهان است که در گوشه ای در خلوت و نه الزاما آرامش زندگی می کند . با او و شاعران و مردم جان آگاه زابل بسیار خاطره دارم.حالا از ده سال هم بیش تر گذشته است . امروز شنبه 18 تیر 1384روز اول سفر ، این غزل در دوشنبه پایتخت تاجیکستان ، برای مردم سیستان سروده می شود.

 

  

 

 

" آقا اجازه ! باد چرا تلخ می وزد ؟ "

 

 

  

تنها کنار پنجره ای گوشه ی جهان

دختر نشسته منتظر صبح آسمان

 

 

یک تکه آسمان بوزد از مسیر دور

ابری شود بلند تر از هر چه نردبان

 

 

یک نردبان بلند تر از هر چه کوه نیز

چون کوه خواجه روی سر سایه ، سایبان

 

 

دیری ست شهر سوخته باران ندیده است

در زیر آفتاب هراسان ناگهان

 

*

 

" آقا اجازه ! باد چرا تلخ می وزد؟

ابری نمی رسد به زمستان سیستان؟

 

 

دیشب دوباره دست پدر خالی اربهار

دیشب دوباره سفره ی خالی و تکه نان

 

 

یک تکه نان چگونه به ده بخش می شود؟

یک تکه نان سخت و شب شرم میزبان

 

 

دیشب دوباره مادرمان گریه کرده بود

یک هیرمند اشک از آن چشم مهربان

 

 

گندم نریخته ست کنار درخت گز

مادر برای مرغ و خروس و پرندگان "

 

*

 

امشب دوباره مشق شب از " ابر و باد و برف "

از " گاو من کجایی؟ " و از " ماه و میهمان "

 

 

دختر نوشته مشق شبش را . نشسته است

تنها کنار پنجره ای گوشه ی جهان

 

  

18تیر1384

دوشنبه پایتخت تاجیکستان

 

 

سفر همیشه فرصتی برای شناخت است. در این سفر همسفران را بهتر شناختم. علی موسوی گرمارودی ، مصطفی رحماندوست ، محمد رضا عبدالملکیان ، بهروز یاسمی ، افسون امینی ، سعید بیابانکی ، حسین پاینده ، صابر امامی ، قاسم رفیعا ، مصطفی محدثی خراسانی ، سهیل محمودی ، عباس باقری ، عبدالرضا مدرس زاده ، افشین علاء ، امیر عاملی ، مصطفی علی پور و ... دوستانی بودند که در این سفر بیش تر شناختم شان .  و سفر فرصتی برای شناختن مردم تاجیک هم به وجود آورد . مردمی ساده و صمیمی که البته شعرشان با شعر ما بسیار فاصله داشت . بهترین شاعران  شان از شاعران دست چندم ما ضعیف تر بودند .

 

اما سفر با توجه به نا آشنایی ما با موقعیت آن جا آن قدر که باید بار نداشت . شاید اگر در فرصت مناسب تری می رفتیم ، می توانستیم بیش تر بهره ببریم. اگر سفر ما با افتتاح زو رخانه همراه نمی شد ، اگر سیل نمی آمد ، اگر هوا این قدر گرم نبود ، اگر رایزنی فرهنگی فرصت بیش تری می داشت ، اگر گروه یک دست تر می بود ، وتعدادی اگر دیگر، این سفر بسیار موثرتر بود.


 

 


:: <#time#> ::

نظرات

 

 

 

درهمین فرصت

پنجشنبه، 12 خرداد، 1384

  

در همین فرصت می‌خواهم دو کتاب از مجموعه شعرهای دوستان را با نمونه‌ای از شعرشان معرفی کنم.امیدوارم این معرفی به خوانده شدن این کتاب‌ها کمک کند:

 

  

امضای تازه می خواهد این نام

فریاد شیری

نشر نگیما

 

 

وصیت 7

 

او هم می میرد

تا تو آسوده تر به خوابم بیایی

بر سنگ گورش بنویسید : ( شب شهربند )

کنار نقش شانه ای که موهای تو را به خواب هم ندید

تو هم می میری

تا  او آسوده تر به دنیا بیاید

در شناسنامه ات می نویسند : (ماه شب ازلی )

کنار عکسی 3 در 4با موهای شانه خورده

من هم می میرم

تا شما آسوده تر بخوابید

بر سنگ گورم بنویسید : ( باد بی پدر و مادر )

کنار نقش تسبیحی که

صد و یک بار پدر با آن گفت : شکر ، آمین !

 

 

 

 

حبسیه های یک ماهی ( که دل به دریا زد ...) 

 علیرضا بدیع 

 نی نگار

 

 

پیراهن گلدار تو را...

 

کشید از روح دریاها به اندامش حریری را

همان آهو پریشادخت دامن گل گلی " ری را "

 

دلم هر روز در صحرا صدایت می زند : کولی!

که شاید یاد گیردفوت و فن فالگیری را

 

شبی پیراهن گلدار او را باد بر تن کرد

و بر باغ رویاند لب های اثیری را

 

... و دختر های بالا رود می دیدند او را کاش

که از چشمش بیاموزند درس سر به زیری را

 

ولی او بر نمی گردد و دستانش نخواهد چید

از ابرستان چشمم اشک های زمهریری را

 

 

 

 

هادی خورشاهيان:

 

بوسيدمش به طرز غريبی که زن نشست

لرزی غریب در سکنات بدن نشست

 

با شرم از زمین بدنش را بلند کرد

اما دوباره پیش تر از پا شدن نشست

 

بنشین. به شرم  گفتم وخنده که خوب من

دارم به قدر جسم تو با تو سخن . نشست

 

از صورتش سیاهی مو را کنار زد

با خنده روی شانه ی زانوی من نشست

 

آوار شد طبیعت طرح دهان من

وقتی که زن مقابل طرح شدن نشست

 

من خسته بودم از هیجان شدن و زن

شیرین شد و کنار تن کوهکن نشست

 

بانوی آب های جهان یشت من ، بگو

شفاف شد سطوح زلال و لجن نشست

 

بر  دار چرخ می زند اکنون به طرز رقص

جسمی که در عزای حلول کفن نشست

 

 

 

چه کسی از رابینسون کروزوئه می‌ترسد؟

 

با این که توی دفتر یادداشت رابینسون کروزوئه ، در هر صفحه ای به طور متوسط دو بار نام ویرجینیا وولف تکرار شده بود ، باز هم ویرجینیا وولف توی دادگاه فدرال هر گونه رابطه ای با رابینسون کروزوئه را انکار کرد.

آقای وولف از این که همسرش را به داشتن رابطه ای حتا عاطفی با مردی غریبه متهم می کردند، به شدت ناراحت بود.آقای وولف دست ویلیام فاکنر را در دست گرفت و با ناراحتی گفت : " بیل. بیل.چرا باید این اتفاق برای ما بیفتد؟آن هم توی این شرایط که داریم یک جریان ادبی جدی به وجود می اوریم .ویرجینیا خیلی حساس است. می ترسم لطمه ی بدی به او بخورد. "

ویرجینیا وولف همراه دو نگهبان غول پیکر دادگاه را ترک کردو به ندامتگاه زنان برده شد. هم بندی هایش برایش هورا کشیدند و جینی وایزر وسط راهرو برای شادی روح رابینسون که سه هفته بود غیبش زده بود ، شیشکی بست.

روزنامه های محلی از قول یک مقام آگاه در پلیس بین‌الملل افشا کردند که هیچ اثری از رابینسون کروزوئه پیدا نکرده اند وقتل او توسط ویرجینیا وولف فقط در حد احتمال است.اما قاضی دادگاه فدرال به طور جدی معتقد بود ویرجینیا وولف به همراه همدستش که به احتمال قوی دانیل دفو نام دارد ، رابینسون کروزوئه را کشته، سپس در جزیره ای متروک دفن کرده اند.

سه هفته پس از رای نهایی دادگاه فدرال ، جنازه ی ویرجینیا وولف را در سلولش پیدا کردند. تیغ اصلاح بین انگشتان دست راستش بود و توی دفترچه ی یادداشتش ، دو صفحه یک بار نام رابینسون کروزوئه تکرار شده بود.

 

سی اردی‌بهشت هشتادوچهار

 


:: <#time#> ::

نظرات

 

  RSS 2.0